تبليغاتX
در خانه اگر کس است یک حرف هم زیاد است
 

چه قدر دوست دارم دوباره زنده شوم تا بازهم بمیرم و یک بار دیگر لذت مرگ را بچشم....

چه قدر دوست دارم وقتی در آینه نگاه می کنم ، کسی را نبینم....

چه قدر دوست دارم در سرکه بخوابم و هفت سال دیگر بیدار شوم....

چه قدر دوست دارم پیچ و خم علامت سوال را طی کنم تا به آن نقطه(اش) برسم....

چه قدر دوست دارم جای خط خطی های عصبانی معلمی بودم....

چه قدر دوست دارم می توانستم بدون ذره بین بزرگک ها را ببینم....

چه قدر دوست دارم بخار شوم ولی ابر نشوم ولی باریده شوم ولی سیل نشوم....

چه قدر دوست دارم آن روی سکه ای باشم که نمی آید....

چه قدر دوست دارم آن روی سکه را سیاه کنم.....

چه قدر دوست دارم اما دوست کسی نیستم ، وای....

چه قدر دوست دارم قالبها عوض شوند....

چه قدر دوست دارم غالبها عوض شوند....

چه قدر دوست دارم ، دوست بدارم.... 

چه قدر دوست دارم بیاید...

چه قدر دوست دارم بیاید...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 27 آذر1386 |
 

کاش (زندگیمان) را از پرانتز بیرون می بردیم.....

به خودمان معتادیم.... کاش خودمان را ترک می کردیم....

بسیار نمک خوردیم ؛ کاش نمکدان را ، فقط  "می شکستیم"... کاش فقط ، "نمکدان" را می شکستیم...

ای کاش از کسی انتظاری نداشتم.... ای کاش انتظارش را فقط جمعه ها نداشتم....

کاش ارزش بازسازی را داشته باشیم ؛ تا نگویند این خانه فقط  زمینش ارزش دارد.... 

کاش می توانستم به همه ، یک چیز را بگویم.... کاش می توانستم حتی به یکی ، همه چیز را بگویم....

کاش به کم قانع نبودیم....  کاش چیزهای مهم هم برایمان مهم بود......

کاش در آخرت به دنیا می آمدیم....

کاش فقط حرف نمی زدیم....  کاش حرفی برای گفتن داشتیم....

کاش به جای این خداهایمان ، خدای محمد(ص) را می پرستیدیم....

کاش ذرّه ای می فهمیدم یا اصلاً نمی فهمیدم....

کاش آدم ها را همان طور که واقعاً هستند ، نمی دیدم....

کاش فقط آدم ها را همان طور که واقعاً هستند ، نمی دیدم..... 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 24 آذر1386 |