ساعت ۱:۰۳
به زندگی دیگران می نگرم...
لحظه ها را می بینم که چه آسان تباه می شوند....
هدف های بی ارزش....
ارزش های بی ارزش....
ساعت ۱:۱۵
به خودم می آیم....
۱۲ دقیقه از زندگیم را از بین بردم.....
ساعت ۱:۱۶
شاخه را در چشم خودم می بینم و دیگر در چشمان دیگران خار را جستجو نمی کنم....
کفن سیاهت را به تن کن و عشقش را با دست بگیر و وارد سینه ات کن...
زنجیر آزادی را پاره کن و خود را در بندش کن....
همه ی اشتباهاتت از آنجا شروع شد که تو مطمئن شدی چه هستی....
تو هم فریب قراردادها را خوردی....
تو انسانی چون به تو گفته اند انسانی....
اما بدان که هر موجود ، وقتی می میرد ، معلوم می شود چیست نه وقتی به دنیا می آید....
دیروز بیمارستان که بودم آرام در گوش آن نوزاد گفتم :
یادت باشد که تو الآن فقط بالقوه یک انسانی ؛ گریه کرد....
من هم گریه می کنم.... تا عاشقش نشوم انسان نمی شوم....
کفن سیاهم کجاست؟
ما فقط آزادیم که کدام حرف ها را نزنیم.....
بی آنکه بفهمیم بر سر اندیشه هایمان هم همین بلا را آورده اند.....
حالا بنشین و فکر کن اما بدان که به بسیاری چیز ها که باید ، اصلاْ نمی توانی فکر کنی.....
چه غمگین می شوم وقتی می بینم افسار بسیاری سرنوشت ها به دست هوس هاست.....
کودکی پرسید چرا خدا جلوی زلزله را نمی گیرد؟
گفتم آخه دل خدا هم برای محبت بین انسان ها تنگ میشه....
و پیش خود گفتم شاید اگر انسان ها نبودند وضعشان بهتر از حالا بود.....
برگ زرد مچاله در مشتم از بیرون پیدا نیست.....
شاید زندگی من باید جور دیگری می بود.....
شاید باید آن روز دست خودم را می گرفتم و از خیابان رد می شدم....
کم کم کمال هم بی ارزش می شود....
از شعر هایی که نفهمیده ، خوانده می شوند خسته شده ام.....
مطمئنم که خود شعر ها هم خسته شده اند.....
بیچاره دیوان حافظ....
شاید آن قناری که از درون قفس فالی بر می دارد بهتر از همه ، شعر ها را بفهمد.....
اولین سوالم را روی برگه ای نوشتم و از آدم ها پرسیدم... هیچ کس جواب نداد.....
گفتند ما سوالی نمی بینیم...!! سوالم این بود :
۱. ؟
چرا.... حالا یادم افتاد که یکی جواب داد.... اما جوابش اصلا" ربطی به سوال من نداشت.....
سوال های بعدیم را به سطل پر از برگ های زردی که شمرده ام انداختم.....
باز هم برای خورشید نامه ای نوشته ام امیدوارم این بار قبل از خواندن نسوزاندش...
برایش نوشته ام :
تا کی می خواهی تاریکی را بتابانی؟!
مگر نمی بینی تاریکی تا مغز استخوان ها نفوذ کرده است؟
هنوز نامه را نفرستاده ام که با عصبانیت پرتویی از تاریکی در جوابم می فرستد و هزاران نامه را نشانم می دهد که در آن ها مردم تقاضای تاریکی کرده اند....
لعنت بر این دموکراسی....
می خواهم تو را نه به جای دیگر ، به همین جا که هستی فرا بخوانم.....
حداقل ، همین جایی که هستی ، وجود داشته باش.....
تو را به خودت قسم ، فقط در کتاب علوم ، موجود زنده نباش......
آی با تو ام......! آی ای موجود بیست و اندی ساله.....!
اول باید زنده شوی و بعد انسان..... و گرنه ، اگر هم انسان شوی ، جنازه ای بیش نیستی....
تا کی می خواهی آن که نیستی ، باشی؟
تا کی می خواهی از روی سایه ها ، وجود نور را بفهمی؟
سلمان! آن قدر برگ های زرد را بشمار تا خسته شوی.....