تبليغاتX
در خانه اگر کس است یک حرف هم زیاد است
گفتند : آقا! شما؟

گفت : من دوستِ مریضِ تختِ یازده اَم، حالش چه طوره؟

گفتند : مرگ مغزی شده، فقط قلبش کار می کنه....

گفت : خوش به حالش، همیشه همین آرزو رو داشت....

گفتند : منظورمون اینه که دیگه خیلی امیدی نیست برگرده.....

گفت : آره، دیگه بر نمی گرده این جا...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 30 بهمن1386 |
با ذوق دفتر زندگی اش را جلد کرد و مشغول نوشتن شد....
صفحات اول ، تمیز و با چند رنگ.... ولی هر چه جلوتر می رفت کثیف تر بدخط تر و فقط با رنگ سیاه....
صفحاتی را هم پاره می کرد و نمی دانست هر برگه که از این طرف پاره می کند برگه ای هم از آن طرف دفتر کنده می شود....
تا این که به منگنه ی وسط دفتر رسید.....
 
نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 27 بهمن1386 |
 

داشتم می گفتم شنیده ام : خیلی هایمان یادمان می رود فردایی هم هست ؛ ولی

بیشترمان یادمان می رود فردایی شاید نباشد...

که آمد...

عصبانی بود...

گفت : « همین روزهاست که طرح پلاک کردن آدم ها را اعلام کنند »

گفت : « چرا خدا فکر نکرد که زمین اصطبل مناسبی برای انسان نیست؟ »

گفت : « زنم حاضر است مرا با یک کرم ضد آفتاب خارجی عوض کند » 

گفت : « از وقتی بیان آزاد شد دیگر نمی شنوم »

ساکت شد....

دکتر با بی حوصلگی نسخه اش را نوشت....

دوباره برگ های زرد...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 23 بهمن1386 |
 

چند ساعت می گذرد.. دوباره له له می زنیم... باید کاری کرد...

فکر می کنیم...  با دقت دستبرد به بانک را طراحی می کنیم...

دیگر پشه ها و زالو های تعلیم دیده ی مان از پس رفع این عطش بر نمی آیند....

باید بانک خون را خالی کنیم....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 18 بهمن1386 |
 

منتظر دیروزم تا بیاید و در آن فکر کنم که از فردا شروع خواهم کرد....

حسرت فردا را می خورم که در آن با خود خواهم گفت : آه دیروز هم شروع نکردم.....

فقط امروز باید برود چه از این طرف چه از آن طرف..... 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 12 بهمن1386 |