گفت : من دوستِ مریضِ تختِ یازده اَم، حالش چه طوره؟
گفتند : مرگ مغزی شده، فقط قلبش کار می کنه....
گفت : خوش به حالش، همیشه همین آرزو رو داشت....
گفتند : منظورمون اینه که دیگه خیلی امیدی نیست برگرده.....
گفت : آره، دیگه بر نمی گرده این جا...
داشتم می گفتم شنیده ام : خیلی هایمان یادمان می رود فردایی هم هست ؛ ولی
بیشترمان یادمان می رود فردایی شاید نباشد...
که آمد...
عصبانی بود...
گفت : « همین روزهاست که طرح پلاک کردن آدم ها را اعلام کنند »
گفت : « چرا خدا فکر نکرد که زمین اصطبل مناسبی برای انسان نیست؟ »
گفت : « زنم حاضر است مرا با یک کرم ضد آفتاب خارجی عوض کند »
گفت : « از وقتی بیان آزاد شد دیگر نمی شنوم »
ساکت شد....
دکتر با بی حوصلگی نسخه اش را نوشت....
دوباره برگ های زرد...
چند ساعت می گذرد.. دوباره له له می زنیم... باید کاری کرد...
فکر می کنیم... با دقت دستبرد به بانک را طراحی می کنیم...
دیگر پشه ها و زالو های تعلیم دیده ی مان از پس رفع این عطش بر نمی آیند....
باید بانک خون را خالی کنیم....