همیشه همه چیز اون جوری که به نظر میرسه ، نیست...
بگذریم...
(این پست رو فقط به این خاطر گذاشتم که ببینم کی اولین نظر رو می ده)
این عینک است که برای دیدن به چشمان من احتیاج دارد....
و این خط کش آقا معلم است که با ضربه های کف دست بچه ها تنبیه می شود...
و....
ولی وقتی استادمون عکس قفسه سینه ی اون مریض رو دید و گفت : این آقا قلبش خیلی بزرگ شده و این دنیا تحمل این قلب ها رو نداره.....
دیگه مطمئن شدم ...
می خوام خون مردم رو توی شیشه کنم ، یه کمی انسانیت بهش اضافه کنم و خوب هم بزنم و ...
کی می دونه این ژن از خود گذشتگی کِی جهش پیدا کرده؟
دیروز احساس کردم کاسه ی داغی شدم که اصلا" آش توش نیست....
نکنه دارم عمو خرسه می شم؟
به خودم گفتم :
هی سلمان! بهتر نیست به جای این آدم دلسوز ، یه دلسوخته بشی؟
و دلم سوخت از بس دلسوزی کردم....!
آره دلم سوخت و تاول زد...
''''...