با خودش فکر کرد اگه همه چی رو فراموش کنه ٬ زندگیش چه شباهتی با زندگی الآنش پیدا خواهد کرد؟
پی نوشت ۱ : توی بیمارستان آقایی رو دید که با ضربه ای که به سرش وارد شده بود همه چی رو فراموش کرده بود ٬ همه چی رو....
پی نوشت ۲ :بعد از چند روز ٬ امروز راهی پیدا کرد که می تونه همه چی رو فراموش کنه ٬ همه چی رو....
پی نوشت ۳ : خیلی وسوسه شده ولی هنوز می ترسه.....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 30 خرداد1387
|
-دوست دارم هیچ منفعتی برایم نداشته باشی تا دوست داشتنت دلیلی نداشته باشد....
-اگر هیچ منفعتی برایت نداشته باشم تو مرا دوست داری به این دلیل که دوست داری مرا بی دلیل دوست داشته باشی....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 26 خرداد1387
|
بیا ذهن مرا باز کن و فالت را بخوان....
مطمئنم که بد می آید!
پی نوشت :
دم بقالی محل بودم
کسی پرسید:
امروز شیر می آید؟
سکه انداختم ٬ خط آمد..
دوباره انداختم ٬ خط آمد..
گفتم : نه ٬ امروز نمی آید....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 21 خرداد1387
|
می گذارم خوب حرف هایشان را بزنند ٬
فقط گوش می دهم ٬
عجیب از واج آرایی "ز" خوششان می آید...
بعد پنجره را باز می کنم ٬
خودشان می روند....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 16 خرداد1387
|
هر آن چه می خواهم بگویم بهترش را گفته اند و شنیده ای....
پس ساکت می شوم که سکوت را هیچ کجا نشنیده ای.....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 2 خرداد1387
|