فهمیدم خدا چرا جوابم را نمی دهد ٬
جواب ابلهان خاموشیست...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 27 تیر1387
|
شده ام مثل نقش نمای اضافه در آخر کلمه ای که بلافاصله بعد از آن نقطه گذاشته اند و رفته اند سر خطی که هیچ گاه شروع نمی شود..
وقتی جاذبه ای نباشد ٬ معلق می شوی....
وقتی انگیزه ای نباشد ٬ حتی از عهده ی بهترین کارآگاه هم کاری بر نمی آید....
گفت : چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟
گفتم : من!
گفت : در این زندگی اگر هم دو دو تا چهار تا می شود ٬ اتفاقی است....
همه ی این ها به کنار....
همه به کنار....
خوب که فکر می کنم :
مثل پدر و مادر ها
من هم انگار فقط باید باشم ٬ همین!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 22 تیر1387
|
۱۰ ساله که بودم یک روز از صبح تا شب چشمام رو باندپیچی کردم تا قدرشون رو بدونم...
الان ۱۲ ساله که قدرشون رو می دونم....
حالا تصمیم گرفتم که قدر زندگیم رو بدونم....!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 7 تیر1387
|