استادم می گفت : کودک اگر تا ۳۰ماهگی پرسش نکند احتیاج به کمک دارد ٬ همچنین اگر تا ۱۸ماهگی ۶کلمه ی معنی دار نگوید ٬ یا اگر تا دوسالگی ٪۵۰ گفتارش قابل درک نباشد یا تا ۶ماهگی با صدای مادرش آرام نگیرد....
چه بسیارند کسانی که احتیاج به کمک دارند....
پی نوشت : کـمــــک....
مثلا" وقتی در بقالی می خوانی "توقف بیجا مانع کسب است" بفهم که این قانون زندگیست نه فقط بقالی...
تمرین اول : "امروز نقد ٬ فردا نسیه"
تمرین دوم : "لطفاْ وارد نشوید ٬ حتی شما دوست عزیز"
تمرین سوم : "لطفاْ سیفون را بکشید!"
تمرین چهارم : "لطفاْ به شیشه ی ویترین دست نزنید"
تمرین پنجم : "به یک کارگر ساده نیازمندیم"
پی نوشت :
کمی دقت کنی تمرین زیاد است....
از نوشته های پشت کامیون ها غافل نشو.
من : بهترین راه زندگی کردن همین جست و جوی بهترین راه زندگی کردن است...
من : پس مفهوم راه را نفهمیده ای ٬ راه برای پیمودن است نه فقط پیدا شدن....
من : اصلا" بهترین راه زندگی کردن واضح است و نیازی به جست و جو ندارد...
من : آن وقت این واضح نیست که تو باید الآن در آن راه باشی؟
پی نوشت : این بیت را برای خودت هزاران بار زمزمه کن :
ز دست غیر ننالم که چون حباب مدام همیشه خانه خراب هوای خویشتنم
"در باغ ٬ مگس از کود همان لذتی را میبرد که بلبل از گل."
که چی؟
پس تو هم دیگر منشین.....
پی نوشت ۱ : منظورم هر چیزی به جز آدم هاست....
پی نوشت ۲ : تا این قدم را بر نداری به جایی که باید نمی رسی ٬ شک ندارم....
یک نفر بر ساحل نشسته زار و غمگین است...
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند...
فرقی ندارن...
با خود گفتند اگر هر یک فقط به دیگری فکر کنیم هیچ گاه اختلاف پیدا نخواهیم کرد....
و آنقدر این کار را خوب انجام دادند که A ٬ B شده بود و بالعکس....
حالا A فقط به A فکر می کرد و B فقط به B....
و اختلاف ها شروع شد....
"سعی کن دایره باشی"
از این حرف تو ٬ این را می فهمند که :
"سعی کن فقط یک مرکز داشته باشی" ٬
چند نفر؟
یعنی فکر نمی کنم کسی اصلا" بتونه هیچ سالی رو اینجوری هدر بده....
ولی به هر حال می دونم که امسال هم تمام سعیت رو می کنی...
ببینم چی کار می کنی....
به یک سطر پایین تر بیاورم
و باید مدام پایین تر بیایم
و تو را هم پایین تر بیاورم
می دانی چرا؟
چون تو مرا از سطح من می خوانی...
ولی هنوز نفهمیده ام چرا بعضی آدم ها نمی توانند...
پی نوشت :
اگر امروز از من بپرسی مهم ترین اتفاق سی سال پیش چیست؟
حتما" می گویم : اتفاقات سی سال بعد.
۲.فهمیدم آدمای کمی هستن که وجود دارن....
۳.میخوام دیگه از فردا نگم "دیگه از فردا ..."
۴.چه قدر صفحات سفید و تکراری زیادند...
۵.از وارونگی زمان همین بس که عده ای ر ی ش که می گذارند ش ی ر می شوند...
۶.بدون نور رنگی نیست. بدون رنگ نوری هست؟
۷.شطرنج را هم باید با تاس بازی کرد...
پی نوشت :
واسه چشمام متاسفم!
پی نوشت : شاه من سرباز توست..
و گرنه امروز چه قدر آدم ها قربانی می شدند....
الف)"توبه" بی "تو" ٬ "به" است....
ب)"توبه" به "تو" ٬ "به" است.....
ج)"توبه" یعنی "تو" "به".....
د)"تو" "به" از "توبه"....
دیوار می دید و با خودش فکر میکرد که که در چه قدر احمق است....
و من چه احمق تر سال ها به در گفتم که دیوار بشنود....
در کور بود و دیوار کر..
۲.ساعتت را برای یک ساعت دیگر کوک کن ٬ وقتی زنگ زد دست راستت(حتما" دست راست) را روی دو چشمت بگذار و بعد به یک میمون که موز می خورد فکر نکن(حتی یک لحظه هم به این فکر نکن ٬ هر فکر دیگری می توانی بکنی)....
پی نوشت :
اگر گوش هایت را بگیری صدای خودت را بهتر می شنوی...
پس اگر می خواهی خودت را بهتر ببینی....
حال اگر می خواهی بهتر زندگی کنی....
گفتم : همین را ثابت کن!
پی نوشت :
۱.معلول را با علت بشناسی خیلی بهتر است تا علت را با معلول.
۲.اگر می خواهی خورشید را بهتر ببینی از ذره بین استفاده نکن!
و چه قدر بودن شادی را بیش از شادی بودن....
پی نوشت :
روی کاغذ بنویس : نیست ٬
به آن خیره شو و نیستی که هست را بفهم...
سرت را بالا بیاور حالا به هستی که نیست بنگر....
نه پروانه ی وزارت بهداشت
و نه هیچ برچسب دیگری
فقط ٬
فقط می دانم که تا تو را دارم تاریخ انقضا ندارم....
با قرص صورت تو...
فنا که می گویند همین است؟
آن وقت استخاره ات می کنند ٬ و من چه قدر دوست دارم بد بیایم....
راحت...!
دیروز ۶۵ میلیمتر بود حتما" حالا بیشتر شده است...!
نگذریم..
دیروز شیطانی را دیدم ٬ در حالی که تلاش می کرد دست هایش را باز کند! گفت : رقابت با انسان ها سخت شده ٬ تمام بازار دست آنهاست و اگر امروز نتوانم کسی را بفریبم ابلیس جریمه ام می کند ٬ اما نیست ٬ کسی که فریب نخورده باشد نیست...
به محض این که با شنیدن حرف هایش برای لحظه ای از انسان ها بدم آمد ٬ خوشحال شد و شنیدم که پیش خودش گفت : ابلیس پشت و پناهت! این هم از کار امروزم...!
امروز .... من ٬ تو
فردا ..... تو
می خواهم مدام زنگ خانه ی دلم را بزنم و فرار کنم...
می خواهم به زور چشمانم را باز کنم و خودم را وادار کنم که ببیند...
می خواهم فردا ساعت ۳:۱۰ بعد از ظهر کنار تابلوی آن خیابان (همان که بدم می آید) با خودم وعده کنم ٬ و اصلا" سر قرار نروم....
می خواهم میان این مردم زندگی کنم...
خواستم قلبم را به عقلم نزدیک کنم نتیجه اش شد : سردرد های ضربان دار!
در چهارجوابی زندگی فعلا" می خواهم جیم شوم!
قابیل که از نسل آدم بود "هابیل کش" شد ما که از نسل قابیلیم!
آدم ها از آنچه در آینه به نظر می رسند نزدیک ترند!
خدایا از وقتی فهمیدم مدادت سفید است شروع کردم دلم را سیاه کردن!
برای فرار از سایه ات باید یا به تاریکی بروی یا نور شوی!
بزرگترین دروغ : "عقل که نباشه ٬ جون در عذابه"!
جواب ابلهان خاموشیست...
وقتی جاذبه ای نباشد ٬ معلق می شوی....
وقتی انگیزه ای نباشد ٬ حتی از عهده ی بهترین کارآگاه هم کاری بر نمی آید....
گفت : چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟
گفتم : من!
گفت : در این زندگی اگر هم دو دو تا چهار تا می شود ٬ اتفاقی است....
همه ی این ها به کنار....
همه به کنار....
خوب که فکر می کنم :
مثل پدر و مادر ها
من هم انگار فقط باید باشم ٬ همین!
الان ۱۲ ساله که قدرشون رو می دونم....
حالا تصمیم گرفتم که قدر زندگیم رو بدونم....!
پی نوشت ۱ : توی بیمارستان آقایی رو دید که با ضربه ای که به سرش وارد شده بود همه چی رو فراموش کرده بود ٬ همه چی رو....
پی نوشت ۲ :بعد از چند روز ٬ امروز راهی پیدا کرد که می تونه همه چی رو فراموش کنه ٬ همه چی رو....
پی نوشت ۳ : خیلی وسوسه شده ولی هنوز می ترسه.....
-اگر هیچ منفعتی برایت نداشته باشم تو مرا دوست داری به این دلیل که دوست داری مرا بی دلیل دوست داشته باشی....
مطمئنم که بد می آید!
پی نوشت :
دم بقالی محل بودم
کسی پرسید:
امروز شیر می آید؟
سکه انداختم ٬ خط آمد..
دوباره انداختم ٬ خط آمد..
گفتم : نه ٬ امروز نمی آید....
فقط گوش می دهم ٬
عجیب از واج آرایی "ز" خوششان می آید...
بعد پنجره را باز می کنم ٬
خودشان می روند....
پس ساکت می شوم که سکوت را هیچ کجا نشنیده ای.....
نه ٬ نمی خوام بگم از نظر من موجود به درد نخوری هستی....
می خوام بگم واقعاً موجود به درد نخوری هستی....
پی نوشت :
به هر چی فکر می کنم می بینم بیشتر از من به دردت می خوره ٬ به هرچی....
می خوای مثه همیشه بذاری واسه شب امتحان؟
باشه ولی از کجا می دونی امشب ، شب امتحانت نیست؟
پرانتز باز
لاقل دیگه خودت فریب ظاهرت رو نخور!
هر کی ندونه خودت که می دونی.....!
پرانتز بسته
پی نوشت ۱ : از پی نوشت گذاشتن خوشم اومده!
پی نوشت ۲ : گفت : زندگی یه امتحانه....
پی نوشت ۳ : ولی خودش حرف خودش رو باور نداشت....
پی نوشت ۴ : اگه می خوای بری جنوب ٬ باید دور بزنی ٬ دیگه جلوتر نرو....!
یا شرمی ازش نداری....
همیشه همه چیز اون جوری که به نظر میرسه ، نیست...
بگذریم...
(این پست رو فقط به این خاطر گذاشتم که ببینم کی اولین نظر رو می ده)
این عینک است که برای دیدن به چشمان من احتیاج دارد....
و این خط کش آقا معلم است که با ضربه های کف دست بچه ها تنبیه می شود...
و....
ولی وقتی استادمون عکس قفسه سینه ی اون مریض رو دید و گفت : این آقا قلبش خیلی بزرگ شده و این دنیا تحمل این قلب ها رو نداره.....
دیگه مطمئن شدم ...
می خوام خون مردم رو توی شیشه کنم ، یه کمی انسانیت بهش اضافه کنم و خوب هم بزنم و ...
کی می دونه این ژن از خود گذشتگی کِی جهش پیدا کرده؟
دیروز احساس کردم کاسه ی داغی شدم که اصلا" آش توش نیست....
نکنه دارم عمو خرسه می شم؟
به خودم گفتم :
هی سلمان! بهتر نیست به جای این آدم دلسوز ، یه دلسوخته بشی؟
و دلم سوخت از بس دلسوزی کردم....!
آره دلم سوخت و تاول زد...
''''...
N-------------------------"ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب خودت همون طوری زندگی کن.
فعلا" یه جفت باطری قلمی انداختن روت که بتونی سیمت رو وصل کنی....
با انرژی باطری خیلی کارها نمیشه کرد...
عمر باطری ها زیاد نیست...
تا باطریت تموم نشده بجنب...
(برای سال نو چه تصمیماتی واسه گرفتن و انجام ندادن داری؟)
آن جا از ژست ها آن هم جلوی دوربین های خاموش خبری نبود...
آن جا دست ها کمتر مشت می شد....
آن جا لازم نبود بچه ات را فنر کنی...
اما...
این جا فکرهای در ذهنم گاز های سمی در کپسول اکسیژن غواص شناور در عمق دریاست....
این جا من نقش نمای اضافه ام....
این جا پر از هرگز است....
این جا از برگ ها تنها صدای خش خش اش را دوست دارند....
نه ، اینجا اصلا" دوست ندارند....
۲.گفت : من از زمان تولد مریضم.... گفتند : شما مبتلا به بودن هستید....
۳.این جا با آجر جمله ساخته اند...
۴.حتی نبضم هم رحم نمی کند او هم می زند....
گفت : من دوستِ مریضِ تختِ یازده اَم، حالش چه طوره؟
گفتند : مرگ مغزی شده، فقط قلبش کار می کنه....
گفت : خوش به حالش، همیشه همین آرزو رو داشت....
گفتند : منظورمون اینه که دیگه خیلی امیدی نیست برگرده.....
گفت : آره، دیگه بر نمی گرده این جا...
داشتم می گفتم شنیده ام : خیلی هایمان یادمان می رود فردایی هم هست ؛ ولی
بیشترمان یادمان می رود فردایی شاید نباشد...
که آمد...
عصبانی بود...
گفت : « همین روزهاست که طرح پلاک کردن آدم ها را اعلام کنند »
گفت : « چرا خدا فکر نکرد که زمین اصطبل مناسبی برای انسان نیست؟ »
گفت : « زنم حاضر است مرا با یک کرم ضد آفتاب خارجی عوض کند »
گفت : « از وقتی بیان آزاد شد دیگر نمی شنوم »
ساکت شد....
دکتر با بی حوصلگی نسخه اش را نوشت....
دوباره برگ های زرد...
چند ساعت می گذرد.. دوباره له له می زنیم... باید کاری کرد...
فکر می کنیم... با دقت دستبرد به بانک را طراحی می کنیم...
دیگر پشه ها و زالو های تعلیم دیده ی مان از پس رفع این عطش بر نمی آیند....
باید بانک خون را خالی کنیم....
منتظر دیروزم تا بیاید و در آن فکر کنم که از فردا شروع خواهم کرد....
حسرت فردا را می خورم که در آن با خود خواهم گفت : آه دیروز هم شروع نکردم.....
فقط امروز باید برود چه از این طرف چه از آن طرف.....
ساعت ۱:۰۳
به زندگی دیگران می نگرم...
لحظه ها را می بینم که چه آسان تباه می شوند....
هدف های بی ارزش....
ارزش های بی ارزش....
ساعت ۱:۱۵
به خودم می آیم....
۱۲ دقیقه از زندگیم را از بین بردم.....
ساعت ۱:۱۶
شاخه را در چشم خودم می بینم و دیگر در چشمان دیگران خار را جستجو نمی کنم....
کفن سیاهت را به تن کن و عشقش را با دست بگیر و وارد سینه ات کن...
زنجیر آزادی را پاره کن و خود را در بندش کن....
همه ی اشتباهاتت از آنجا شروع شد که تو مطمئن شدی چه هستی....
تو هم فریب قراردادها را خوردی....
تو انسانی چون به تو گفته اند انسانی....
اما بدان که هر موجود ، وقتی می میرد ، معلوم می شود چیست نه وقتی به دنیا می آید....
دیروز بیمارستان که بودم آرام در گوش آن نوزاد گفتم :
یادت باشد که تو الآن فقط بالقوه یک انسانی ؛ گریه کرد....
من هم گریه می کنم.... تا عاشقش نشوم انسان نمی شوم....
کفن سیاهم کجاست؟