تبليغاتX
در خانه اگر کس است یک حرف هم زیاد است
این روزها چه بسیارند کسانی که احتیاج به کمک دارند....

استادم می گفت : کودک اگر تا ۳۰ماهگی پرسش نکند احتیاج به کمک دارد ٬ همچنین اگر تا ۱۸ماهگی ۶کلمه ی معنی دار نگوید ٬ یا اگر تا دوسالگی ٪۵۰ گفتارش قابل درک نباشد یا تا ۶ماهگی با صدای مادرش آرام نگیرد....

چه بسیارند کسانی که احتیاج به کمک دارند....

پی نوشت : کـمــــک....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 17 آبان1388 |
یاد بگیر که زیاد بفهمی...

مثلا" وقتی در بقالی می خوانی "توقف بیجا مانع کسب است" بفهم که این قانون زندگیست نه فقط بقالی...

تمرین اول : "امروز نقد ٬ فردا نسیه"

تمرین دوم : "لطفاْ وارد نشوید ٬ حتی شما دوست عزیز"

تمرین سوم : "لطفاْ سیفون را بکشید!"

تمرین چهارم : "لطفاْ به شیشه ی ویترین دست نزنید"

تمرین پنجم : "به یک کارگر ساده نیازمندیم"

پی نوشت :

کمی دقت کنی تمرین زیاد است....

از نوشته های پشت کامیون ها غافل نشو.

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 1 آبان1388 |
من : اگر تمام عمر به دنبال بهترین راه زندگی کردن بگردی این مهم نیست که آن را پیدا می کنی یا نمی کنی ٬ مهم این است که در هر صورت هنوز در آن راه پا نگذاشته مرده ای... 

من : بهترین راه زندگی کردن همین جست و جوی بهترین راه زندگی کردن است...

من : پس مفهوم راه را نفهمیده ای ٬ راه برای پیمودن است نه فقط پیدا شدن....

من : اصلا" بهترین راه زندگی کردن واضح است و نیازی به جست و جو ندارد...

من : آن وقت این واضح نیست که تو باید الآن در آن راه باشی؟ 

پی نوشت : این بیت را برای خودت هزاران بار زمزمه کن :

      ز دست غیر ننالم که چون حباب مدام               همیشه خانه خراب هوای خویشتنم

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 8 مهر1388 |
به هر کس می نگرم قاتلی را می بینم که حین ارتکاب به قتل خودش مرا نگاه می کند و در این فکر است که من صورتش را دیده ام.....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 8 شهریور1388 |
گیرم که

 "در باغ ٬ مگس از کود همان لذتی را میبرد که بلبل از گل."

که چی؟ 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 26 مرداد1388 |
سیاست ما عین دیانت "ماست"...

 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 8 تیر1388 |
وقتی ساعتی می ایستد صاحبش برای راه افتادنش اقدام می کند ٬

پس تو هم دیگر منشین.....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 2 خرداد1388 |
هر آنچه نیاز نداری بریز دور حتی چیزهایی که بسیار دوستشان داری....

پی نوشت ۱ : منظورم هر چیزی به جز آدم هاست....

پی نوشت ۲ : تا این قدم را بر نداری به جایی که باید نمی رسی ٬ شک ندارم....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 19 اردیبهشت1388 |
آی آدم ها که در آب ٬ دارید می سپارید جان ٬ واقعا" خوش به حالتان ٬

یک نفر بر ساحل نشسته زار و غمگین است...

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 |
وقتی به چهار راه می رسی چهار تا انتخاب داری که فقط یکی رو نباید انتخاب کنی ٬ بقیه

فرقی ندارن...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 28 فروردین1388 |
A و B به دلایلی تصمیم گرفتند با هم اختلافی پیدا نکنند...

با خود گفتند اگر هر یک فقط به دیگری فکر کنیم هیچ گاه اختلاف پیدا نخواهیم کرد....

و آنقدر این کار را خوب انجام دادند که A ٬ B شده بود و بالعکس....

حالا A فقط به A فکر می کرد و B فقط به B....

و اختلاف ها شروع شد.... 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 19 فروردین1388 |
چند نفر را می شناسی که اگر به آنها بگویی :

"سعی کن دایره باشی"

از این حرف تو ٬ این را می فهمند که :

 "سعی کن فقط یک مرکز داشته باشی" ٬

چند نفر؟

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 9 فروردین1388 |
فکر نکنم بتونی هیچ سالی رو مثه این سال ۸۷ به هدر بدی....

یعنی فکر نمی کنم کسی اصلا" بتونه هیچ سالی رو اینجوری هدر بده....

ولی به هر حال می دونم که امسال هم تمام سعیت رو می کنی...

ببینم چی کار می کنی....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 27 اسفند1387 |
من باید تو را با خودم از این سطر

به یک سطر پایین تر بیاورم

و باید مدام پایین تر بیایم

و تو را هم پایین تر بیاورم 

می دانی چرا؟

چون تو مرا از سطح من می خوانی...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 9 اسفند1387 |
امشب فهمیدم که خوک به خاطر فیزیک بدنی اش نمی تواند آسمان را ببیند ٬

ولی هنوز نفهمیده ام چرا بعضی آدم ها نمی توانند...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 26 بهمن1387 |
حدودا" سی سال پیش یکی از همین روز ها بود که حدودا" سی سال مانده بود تا یکی از همین روز ها....

پی نوشت :

اگر امروز از من بپرسی مهم ترین اتفاق سی سال پیش چیست؟

حتما" می گویم : اتفاقات سی سال بعد.

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 18 بهمن1387 |
۱.اگر بخوام خیلی خوشبینانه به قضایا نگاه کنم حتماً کور خواهم شد...

۲.فهمیدم آدمای کمی هستن که وجود دارن....

۳.میخوام دیگه از فردا نگم "دیگه از فردا ..."

۴.چه قدر صفحات سفید و تکراری زیادند...

۵.از وارونگی زمان همین بس که عده ای ر ی ش که می گذارند ش ی ر می شوند... 

۶.بدون نور رنگی نیست. بدون رنگ نوری هست؟

۷.شطرنج را هم باید با تاس بازی کرد...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 3 بهمن1387 |
امروز استادمان گفت نگاه کردن به طلوع و غروب خورشید برای چشم مضر است.

پی نوشت :

واسه چشمام متاسفم!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 21 دی1387 |
چه کسی جرات کرده رخ تو را آن گوشه ٬ آن هم کنار حیوانات جای دهد؟

پی نوشت : شاه من سرباز توست..

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 29 آذر1387 |
حیف که آن جابجایی دیگر اتفاق نمی افتد

و گرنه امروز چه قدر آدم ها قربانی می شدند....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 19 آذر1387 |
کدام غلط است؟

الف)"توبه" بی "تو" ٬ "به" است....

ب)"توبه" به "تو" ٬ "به" است.....

ج)"توبه" یعنی "تو" "به".....

د)"تو" "به" از "توبه"....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 8 آذر1387 |
در می شنید و با خودش فکر می کرد که دیوار چه قدر احمق است....

دیوار می دید و با خودش فکر میکرد که که در چه قدر احمق است....

و من چه احمق تر سال ها به در گفتم که دیوار بشنود....

در کور بود و دیوار کر..

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 27 آبان1387 |
۱.به چیزی فکر کن که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی...

۲.ساعتت را برای یک ساعت دیگر کوک کن ٬ وقتی زنگ زد دست راستت(حتما" دست راست) را روی دو چشمت بگذار و بعد به یک میمون که موز می خورد فکر نکن(حتی یک لحظه هم به این فکر نکن ٬ هر فکر دیگری می توانی بکنی)....

پی نوشت :

اگر گوش هایت را بگیری صدای خودت را بهتر می شنوی...

پس اگر می خواهی خودت را بهتر ببینی....

حال اگر می خواهی بهتر زندگی کنی....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 20 آبان1387 |
گفت : درست آنست که ثابت شود.

گفتم : همین را ثابت کن! 

پی نوشت :

۱.معلول را با علت بشناسی خیلی بهتر است تا علت را با معلول.

۲.اگر می خواهی خورشید را بهتر ببینی از ذره بین استفاده نکن!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 10 آبان1387 |
من چه قدر شادی بودن را بیش از شاد بودن دوست دارم....

و چه قدر بودن شادی را بیش از شادی بودن....

پی نوشت :

روی کاغذ بنویس : نیست ٬

به آن خیره شو و نیستی که هست را بفهم...

سرت را بالا بیاور حالا به هستی که نیست بنگر....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 25 مهر1387 |
من نه مهر استاندارد دارم ٬

نه پروانه ی وزارت بهداشت

و نه هیچ برچسب دیگری

فقط ٬

فقط می دانم که تا تو را دارم تاریخ انقضا ندارم....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 2 مهر1387 |
می خواهم با قرص خودکشی کنم...

با قرص صورت تو...

فنا که می گویند همین است؟

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 25 شهریور1387 |
این روز ها باید التماس کنی که بگذار کمکت کنم....

آن وقت استخاره ات می کنند ٬ و من چه قدر دوست دارم بد بیایم....

راحت...!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 21 شهریور1387 |
باید به خودت بیایی تا بتوانی از خودت بروی....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 13 شهریور1387 |
 شک نکن که وقتی نامه ی اعمالت تمبر ندارد ٬ برگشت می خورد ٬ پس فرستنده را بنویس : خدا...!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 6 شهریور1387 |
انگار طول گوش هایم با میزان حرف هایم ارتباط مستقیم دارد....

دیروز ۶۵ میلیمتر بود حتما" حالا بیشتر شده است...!

نگذریم..

دیروز شیطانی را دیدم ٬ در حالی که تلاش می کرد دست هایش را باز کند! گفت : رقابت با انسان ها سخت شده ٬ تمام بازار دست آنهاست و اگر امروز نتوانم کسی را بفریبم ابلیس جریمه ام می کند ٬ اما نیست ٬ کسی که فریب نخورده باشد نیست... 

به محض این که با شنیدن حرف هایش برای لحظه ای از انسان ها بدم آمد ٬ خوشحال شد و  شنیدم که پیش خودش گفت : ابلیس پشت و پناهت! این هم از کار امروزم...!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 26 مرداد1387 |
دیروز .... من

امروز .... من ٬ تو

فردا ..... تو

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 20 مرداد1387 |
می خواهم به خودم نامه ای بنویسم ٬ اما هیچگاه نخوانمش...

می خواهم مدام زنگ خانه ی دلم را بزنم و فرار کنم...

می خواهم به زور چشمانم را باز کنم و خودم را وادار کنم که ببیند...

می خواهم فردا ساعت ۳:۱۰ بعد از ظهر کنار تابلوی آن خیابان (همان که بدم می آید) با خودم وعده کنم ٬ و اصلا" سر قرار نروم....

می خواهم میان این مردم زندگی کنم...

 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 14 مرداد1387 |
  سرم درد می کنه برای دردسر!

خواستم قلبم را به عقلم نزدیک کنم نتیجه اش شد : سردرد های ضربان دار!

در چهارجوابی زندگی فعلا" می خواهم جیم شوم!

قابیل که از نسل آدم بود "هابیل کش" شد ما که از نسل قابیلیم!

آدم ها از آنچه در آینه به نظر می رسند نزدیک ترند!

خدایا از وقتی فهمیدم مدادت سفید است شروع کردم دلم را سیاه کردن!

برای فرار از سایه ات باید یا به تاریکی بروی یا نور شوی!

بزرگترین دروغ : "عقل که نباشه ٬ جون در عذابه"!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 4 مرداد1387 |
فهمیدم خدا چرا جوابم را نمی دهد ٬

 جواب ابلهان خاموشیست...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 27 تیر1387 |
شده ام مثل نقش نمای اضافه در آخر کلمه ای که بلافاصله بعد از آن نقطه گذاشته اند و رفته اند سر خطی که هیچ گاه شروع نمی شود..

وقتی جاذبه ای نباشد ٬ معلق می شوی....

وقتی انگیزه ای نباشد ٬ حتی از عهده ی بهترین کارآگاه هم کاری بر نمی آید....

گفت : چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟

گفتم : من!

گفت : در این زندگی اگر هم دو دو تا چهار تا می شود ٬ اتفاقی است....

همه ی این ها به کنار....

همه به کنار....

خوب که فکر می کنم :

مثل پدر و مادر ها

من هم انگار فقط باید باشم ٬ همین!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 22 تیر1387 |
۱۰ ساله که بودم یک روز از صبح تا شب چشمام رو باندپیچی کردم تا قدرشون رو بدونم...

الان ۱۲ ساله که قدرشون رو می دونم....

حالا تصمیم گرفتم که قدر زندگیم رو بدونم....!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 7 تیر1387 |
با خودش فکر کرد اگه همه چی رو فراموش کنه ٬ زندگیش چه شباهتی با زندگی الآنش پیدا خواهد کرد؟

پی نوشت ۱ : توی بیمارستان آقایی رو دید که با ضربه ای که به سرش وارد شده بود همه چی رو فراموش کرده بود ٬ همه چی رو....

پی نوشت ۲ :بعد از چند روز ٬ امروز راهی پیدا کرد که می تونه همه چی رو فراموش کنه ٬ همه چی رو....

پی نوشت ۳ : خیلی وسوسه شده ولی هنوز می ترسه.....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 30 خرداد1387 |
-دوست دارم هیچ منفعتی برایم نداشته باشی تا دوست داشتنت دلیلی نداشته باشد....

-اگر هیچ منفعتی برایت نداشته باشم تو مرا دوست داری به این دلیل که دوست داری مرا بی دلیل دوست داشته باشی....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 26 خرداد1387 |
بیا ذهن مرا باز کن و فالت را بخوان....

مطمئنم که بد می آید!

پی نوشت :

دم بقالی محل بودم

کسی پرسید:

امروز شیر می آید؟

سکه انداختم ٬ خط آمد..

دوباره انداختم ٬ خط آمد..

گفتم : نه ٬ امروز نمی آید....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 21 خرداد1387 |
می گذارم خوب حرف هایشان را بزنند ٬

فقط گوش می دهم ٬

عجیب از واج آرایی "ز" خوششان می آید...

بعد پنجره را باز می کنم ٬

خودشان می روند....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 16 خرداد1387 |
هر آن چه می خواهم بگویم بهترش را گفته اند و شنیده ای....

پس ساکت می شوم که سکوت را هیچ کجا نشنیده ای.....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 2 خرداد1387 |
یه خورده فکر کن و بگو واقعاً تو به چه دردی می خوری؟

نه ٬ نمی خوام بگم از نظر من موجود به درد نخوری هستی....

می خوام بگم واقعاً موجود به درد نخوری هستی....

پی نوشت :

به هر چی فکر می کنم می بینم بیشتر از من به دردت می خوره ٬ به هرچی....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 |
فرجه ی تو چه قدره؟

می خوای مثه همیشه بذاری واسه شب امتحان؟

باشه ولی از کجا می دونی امشب ، شب امتحانت نیست؟

پرانتز باز

لاقل دیگه خودت فریب ظاهرت رو نخور!

هر کی ندونه خودت که می دونی.....! 

پرانتز بسته

پی نوشت ۱ : از پی نوشت گذاشتن خوشم اومده!

پی نوشت ۲ : گفت : زندگی یه امتحانه....

پی نوشت ۳ : ولی خودش حرف خودش رو باور نداشت....

پی نوشت ۴ : اگه می خوای بری جنوب ٬ باید دور بزنی ٬ دیگه جلوتر نرو....!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 |
یا قبول نداری که داره می بینتت....

یا شرمی ازش نداری....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 |
حالا دیگر آنقدر متفاوت شده ام که بفهمم متفاوت نیستم...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 |
سلام

همیشه همه چیز اون جوری که به نظر میرسه ، نیست...

بگذریم...

(این پست رو فقط به این خاطر گذاشتم که ببینم کی اولین نظر رو می ده)

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 29 فروردین1387 |
امروز فهمیدم خیلی چیزا(نه همه چیز) توی ذهنم وارونه است :

این عینک است که برای دیدن به چشمان من احتیاج دارد....

و این خط کش آقا معلم است که با ضربه های کف دست بچه ها تنبیه می شود...

و....

ولی وقتی استادمون عکس قفسه سینه ی اون مریض رو دید و گفت : این آقا قلبش خیلی بزرگ شده و این دنیا تحمل این قلب ها رو نداره.....

دیگه مطمئن شدم ...

می خوام خون مردم رو توی شیشه کنم ، یه کمی انسانیت بهش اضافه کنم و خوب هم بزنم و ...

کی می دونه این ژن از خود گذشتگی کِی جهش پیدا کرده؟

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 21 فروردین1387 |
این روزا به دمای کاسه ها و آش ها خیلی توجه می کنم....

دیروز احساس کردم کاسه ی داغی شدم که اصلا" آش توش نیست....

نکنه دارم عمو خرسه می شم؟ 

به خودم گفتم :

هی سلمان! بهتر نیست به جای این آدم دلسوز ، یه دلسوخته بشی؟

و دلم سوخت از بس دلسوزی کردم....!

آره دلم سوخت و تاول زد...

''''... 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 13 فروردین1387 |
به نظر تو چه طوری باید زندگی کرد؟

 

N-------------------------"ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خوب خودت همون طوری زندگی کن.

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 8 فروردین1387 |
سیمت که وصل شد ، کارها می تونی بکنی....

فعلا" یه جفت باطری قلمی انداختن روت که بتونی سیمت رو وصل کنی....

با انرژی باطری خیلی کارها نمیشه کرد...

عمر باطری ها زیاد نیست...

تا باطریت تموم نشده بجنب...

(برای سال نو چه تصمیماتی واسه گرفتن و انجام ندادن داری؟)

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 18 اسفند1386 |
آن جا دنیا جور دیگری بود...

آن جا از ژست ها آن هم جلوی دوربین های خاموش خبری نبود...

آن جا دست ها کمتر مشت می شد....

آن جا لازم نبود بچه ات را فنر کنی...

اما...

این جا فکرهای در ذهنم گاز های سمی در کپسول اکسیژن غواص شناور در عمق دریاست.... 

این جا من نقش نمای اضافه ام....

این جا پر از هرگز است....

این جا از برگ ها تنها صدای خش خش اش را دوست دارند....

نه ، اینجا اصلا" دوست ندارند....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 11 اسفند1386 |
۱.باز هم مرا جلد کردند اما این بار نه با روزنامه ی کیهان. با یک پلاستیک تا چای شیرینشان بیشتر خرابم نکند...

۲.گفت : من از زمان تولد مریضم.... گفتند : شما مبتلا به بودن هستید....

۳.این جا با آجر جمله ساخته اند...

۴.حتی نبضم هم رحم نمی کند او هم می زند....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 6 اسفند1386 |
گفتند : آقا! شما؟

گفت : من دوستِ مریضِ تختِ یازده اَم، حالش چه طوره؟

گفتند : مرگ مغزی شده، فقط قلبش کار می کنه....

گفت : خوش به حالش، همیشه همین آرزو رو داشت....

گفتند : منظورمون اینه که دیگه خیلی امیدی نیست برگرده.....

گفت : آره، دیگه بر نمی گرده این جا...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 30 بهمن1386 |
با ذوق دفتر زندگی اش را جلد کرد و مشغول نوشتن شد....
صفحات اول ، تمیز و با چند رنگ.... ولی هر چه جلوتر می رفت کثیف تر بدخط تر و فقط با رنگ سیاه....
صفحاتی را هم پاره می کرد و نمی دانست هر برگه که از این طرف پاره می کند برگه ای هم از آن طرف دفتر کنده می شود....
تا این که به منگنه ی وسط دفتر رسید.....
 
نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 27 بهمن1386 |
 

داشتم می گفتم شنیده ام : خیلی هایمان یادمان می رود فردایی هم هست ؛ ولی

بیشترمان یادمان می رود فردایی شاید نباشد...

که آمد...

عصبانی بود...

گفت : « همین روزهاست که طرح پلاک کردن آدم ها را اعلام کنند »

گفت : « چرا خدا فکر نکرد که زمین اصطبل مناسبی برای انسان نیست؟ »

گفت : « زنم حاضر است مرا با یک کرم ضد آفتاب خارجی عوض کند » 

گفت : « از وقتی بیان آزاد شد دیگر نمی شنوم »

ساکت شد....

دکتر با بی حوصلگی نسخه اش را نوشت....

دوباره برگ های زرد...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 23 بهمن1386 |
 

چند ساعت می گذرد.. دوباره له له می زنیم... باید کاری کرد...

فکر می کنیم...  با دقت دستبرد به بانک را طراحی می کنیم...

دیگر پشه ها و زالو های تعلیم دیده ی مان از پس رفع این عطش بر نمی آیند....

باید بانک خون را خالی کنیم....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 18 بهمن1386 |
 

منتظر دیروزم تا بیاید و در آن فکر کنم که از فردا شروع خواهم کرد....

حسرت فردا را می خورم که در آن با خود خواهم گفت : آه دیروز هم شروع نکردم.....

فقط امروز باید برود چه از این طرف چه از آن طرف..... 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 12 بهمن1386 |
 

ساعت ۱:۰۳

به زندگی دیگران می نگرم...

لحظه ها را می بینم که چه آسان تباه می شوند....

هدف های بی ارزش....

ارزش های بی ارزش....

ساعت ۱:۱۵

به خودم می آیم....

 ۱۲ دقیقه از زندگیم را از بین بردم.....

ساعت ۱:۱۶

شاخه را در چشم خودم می بینم و دیگر در چشمان دیگران خار را جستجو نمی کنم.... 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 30 دی1386 |
 

کفن سیاهت را به تن کن و عشقش را با دست بگیر و وارد سینه ات کن...

زنجیر آزادی را پاره کن و خود را در بندش کن....

همه ی اشتباهاتت از آنجا شروع شد که تو مطمئن شدی چه هستی....

تو هم فریب قراردادها را خوردی....

تو انسانی چون به تو گفته اند انسانی....

اما بدان که هر  موجود ، وقتی می میرد ، معلوم می شود چیست نه وقتی به دنیا می آید....

دیروز بیمارستان که بودم آرام در گوش آن نوزاد گفتم :

یادت باشد که تو الآن فقط بالقوه یک انسانی ؛ گریه کرد.... 

من هم گریه می کنم.... تا عاشقش نشوم انسان نمی شوم....

کفن سیاهم کجاست؟

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 21 دی1386 |
 
مطالب قدیمی‌تر